تبليغاتX
رجعتی باید...

رجعتی باید...

همیشه حرفی هست

که گم می شود

در لابه لای خداحافظی ..

..

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  

شب،

دلنشین ترین کلمه

برای شعر.

فراخ ترین زمان

برای سکوت،

تنهاترین پنجره

به تو.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  

هیچ سایه ای شگفت زده ام نمی کرد

هیچ نگاهی کنجکاوم

ماه ساکت بود..

.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  

زمین خیس بود

تو موهایت را در باد رها کردی

و  من به خواب رفته بودم..

.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

در این ظهر آغازین تابستان

در این اتاق بزرگ

در این سکوت

می نویسم

و پرده ها را باد لمس می کند.

 

می نویسم و این نوشتن

تنها زبان به سخن است

تنها فریاد رها شده

در بی جنبشی میزها و صندلی ها

و پرده ها را باد لمس می کند.

 

می نویسم بی آنکه نوشته باشم

بی آنکه بر سفیدی این دفتر

خطی سیاه رها کرده باشم

بی آنکه قانون نانوشته را شکسته باشم

و پرده ها را باد لمس می کند.

 

نگاه می کنم

در آن سوی پنجره

روز ساکت ایستاده

در این سو

تو آرام خفته

 

نمی نویسم

و دیگر باد نمی آید

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  

هیچ کس

با کس دیگر پر نمی شود

چقدر خالی ام من

۸۷/۱/۱۵

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  

گاه ساعتی با تو

بی تو

قدم می زنم

در باغ...

۸۶/۱۲/۲۰

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  

مادر...

دگر سایه ی پسر را بر روی دیوار نخواهی دید.

۱۸/۱۲/۸۶

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  

لبخندی برجامانده

از کسی که نمانده.

هی رفیق!

این روزهای داغ

زیر خاک هوا چطور است ؟

۸۶/۱۲/۱۳

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  

تمام این صندلی خالی

با یاد تو پرشد

در راه بازگشت

+ نوشته شده در  ساعت   توسط